هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم
و در انتظار قاصدكي مي نشينم كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد،
گام هاي استوار و دستهاي سبزت را.
اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.
تو مي آيي و در هر قدم، شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت
و قاصدكي را آزاد خواهي كرد.
تو مي آيي و روي هر درخت پر شكوه لانه اي از اميد
براي كبوتران غريب خواهي ساخت.
صداي تو، بغض فضا را مي شكافد.
فضاي مه آلودي كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آويزان كرده اند.
تو با دستهايت بر قلبهاي شقايق ها رنگ سبز اميد خواهي زد
و با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت:" به نام خداي اميدها"!
تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است.
تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي كني
و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد.
دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است.
تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد
تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد...
تو مي آيي اي پسر فاطمه ،
يوسف زهرا يا مهدي.
به اميد آن روز!

ای كه هزار، هزار شمع در انتظار يك نگاه تو سوختند .
شوری است عشق تو و دلنشين غمی است
به انتظار قدمهايت زيستن،
بدان كه مصراع زندگيم با قافيه تو پايان خواهد يافت.
بيا كه اگر تو بيايی تمامی شبهای يلدای غم سپيده صبح را
مهمان هميشگی دلم خواهد كرد...
نمی دانم آيا دل كوچكم تا ظهور تو در تكاپو است
يا تا غروب آرزوهايش چيزی نمانده....
اما ... غمگينام و می ترسم كه دلم از جنب و جوش بيافتد و تو نيایی....
افسوس، من و كلمات مجنونم شايد روز آمدنت را نبينيم
من به همه كسانی كه آن روز تو را می بينند
و در دو سوی خيابانها قلب های سبزشان را به تو هديه می دهند، حسوديم می شود!

ای مهربان من تو کجایی که این دلم
مجنون روی توست که پیدا کند تو را
ای یوسف عزیز چو یعقوب صبح و شام
چشمم به کوی توست که پیدا کند تو را...

السلام علیک یا صاحب الزمان (عج)
مهربان خدایم
طلوع که میکنم طلوع کرده ای
سالها قبل
در سرزمینی که روحم را دمیدی بر پیکره ی وجود
و آنگاه سایه به سایه آمدی و صدایم زدی
و من غرق بودم در تاریکی شبها
و اینک تو را دارم در این طلوع سپید خوبی ها و پاکی ها
و چه میدانند انسان ها چه میگوید این کوچکترین و کوچک دل ترین بنده ات
که مخلصانه سر بر درگاه تو فرود آورده….
و سپاس میگویمت بی وقفه….
دوستت دارم
شکر….

منی که مایه ننگم به حد رسوایی
چگونه از تو بخواهم به دیدنم آیی
چو خویش یار تو دیدیم به نیک فهمیدیم
عزیز فاطمه مهدی چه قدر تنهایی


روزی هزار بار دلت راشکسته ام
بیخود به انتظار وصالت نشسته ام
هربار این تویی که رسیدی و در زدی
هربار این منم که در خانه بسته ام
هر جمعه قول میدهم آدم شوم ولی
هم عهد خویش هم دلت راشکسته ام
دیدن روی شما کاش میسر میشد..
شام هجران شما کاش که آخر میشد..
بین ما فاصله ها"فاصله انداخته اند..
کاش این فاصله با آمدنت سر میشد..

.: Weblog Themes By Pichak :.
